بی صدا

Any body in my heart if you inter it you cant Exit

سلام بچه ها .

دوستای گلم مرسی که تو این هفت ماه باهام بودید همراهیم کردید.انتقاد کردید

نظر دادید همدردی کردید و....

هر سلامی یه خداحافظی داره حالا نوبت رفتن .یهویی بریدم من عاشق وبلاگم بودم

تازه که ساختمش یه حسی و تجربه کردم که بهش میگن عشق تموم این وبلاگ و

با هم درست کردیم اون بود بهم انرژی میداد اون بود که با ذوق نظرام میخوند ایده

میداد.خیلی هم و دوس داشتیم بدون هم میمردیم .

حالا دیگه دوسم نداره تو پست قبلی گفتم چرا همه سعی ام کردم همه توانم و

گذاشتم نشد اون منو اندازه هیچی هم دوست نداره این وبلاگ منو هی یاد

خاطراتی که با هم داشتیم میندازه هر دفعه میام داغون میشم .

بچه ها تاوان عشق خیلی سخته خیلی

من این خرم که هنوز عاشقشم هنوز دارم به میل اون زندگی میکنم هنوز عاشقم

کاش باور میکرد کاش...

دوستون دارم منو از یاد نبرید خیلیا تو این مدت همراهم بودن

مثل مهرتا .وهم .مسعود .مهزاد .ساناز .سعید .و همه ی شماها از همه مهمتر

محمدم بابای شراگیم بیسکوییت همه زندگیم .مرسی از همتون

به خدا میسپارمتون ...

شاید یه روز برگشتم شاید.

بدرود...

ساناز

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 0:15  توسط ساناز  | 

درد دل

به خدا دوسش داشتم نمیدونم چی شد که این جوری شد نمیدونم ...

من فقط نمیخواستم از دستش بدم به جون خودش شبا کابوس میدیدم

هر دفعه که میخواستم راستشو بگم یه چیزی شد که نتونم بگم خودش

گفته بود از دروغ متنفره من چه جوری جرات میکردم راستشو میگفتم هان؟

من میدونستم بگم همه چی خراب میشه گند میزنم به همه چی به جون

خودم فکرشم نمیکردم اگه زود تر بهش میگفتم دروغ گفتم راحت تر میبخشید

من فقط نمیخواستم روزای خوب با هم بودنمون تموم شه آخه عاشقم بود

منم عاشقش بودم من نمیخواستم به اینجا برسم به اینجایی که الانم ....

تو این ۸ ماه همه جوره ثابت کرده بودم دوسش دارم به خاطر داشتنش با

همه جنگیدم اونم بهم ثابت کرده بود دوسم داره ولی وقتی راستشو گفتم

دلش شکست همه چی خراب شد همه چی میدونم کارم بد بود ولی به همه

مقدسات عالم نگفتنم واسه این بود که نره که این جوری نشه .وقتی فهمید

دیگه دوسم نداشت دیگه من همه کسش نبودم هر روزه جفتمون گریه بود

هر روز جنگ اعصاب دیواره اعتماد ریخته بود دیگه باورم نداشت من تو بد

شرایطی بودم خودش میدونست از همیشه بیشتر بهش نیاز داشتم کمبود

محبت گرفته بودم به هر دری میزدم بسته بود یه شب که حالم خیلی بد بود

از همیشه داغون تر بهش گفتم حالم بده دلم واسه دیدنش لک زده بود به

مرگ خودم این کارو کردم که بهم ترحم کنه که شاید بیاد پیشم گفتم

بیمارستانم اما اون باز محل نداد هی بیشتر جو دادم تمام اون چند شب

چیزی نخوردم همش گریه میکردم باورم نمی شد که این قدر از من بدش میاد

تا این که لو رفت همه چی فهمید بیمارستان نبودم من فقط میخواستم جلب

توجه کنم میخواستم حتی شده با ترحم بهم محبت کنه .همه چی بدتر شده 

حالا دیگه صدا گریه هام اذیتش میکنه روزی ۲ تا ۳ تا اس بیشتر نمیده هیچی 

همه آرزوهام و گند زدم بهش هر روزم شده گریه شده حسرت از خودم

من نمیخواستم همه چی و خراب کنم ولی کردم زندگی اونم گند زدم بهش

        خدایا  میخوام   بمیرم  کمک   کن    راحت

                                 جون بدم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 22:2  توسط ساناز  | 

دلم برای محمد خودم فقط محمد خودم  یه ذره شده.

پیشمه اما محمد من نیست .

خدایا محمدم و بهم برگردون

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 23:44  توسط ساناز  | 

تنهام گذاشت....

خستم داغونم بغض تو گلوم شده دوست همیشگیم. امروز ۶ روزه که رفته

الان داره چه کار میکنه ؟

به من فکر میکنه؟ به روزای خوب و بدی که تو این ۷ ماه داشتیم!

به خنده هامون گریه هامون . دلم  براش ... شده .دلم واسه سکوت 

همیشگی پشت تلفنشم تنگ شده واسه دعواهامون حتی واسه روزایی

که آرزو میکردم بمیرم از دستش از بس اعصابم خورد میکرد.

از صدای تکراری اون خانومه که میگه دستگاه مشترک مورد نظر خاموش 

است خسته شدم.

خدا کنه زودتر برگردی برگردی..... 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 15:30  توسط ساناز  | 

شاملو

              روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کردو                          

                    مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت                

  روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان    

                  برای هر انسان          

                                          برادری ست.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

        قفل                 افسانه ی ست

       وقلب               برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

                روزی که آهنگ هر حرف زندگیست

                 تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

ومهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم......

و من آن روز را انتظار میکشم

حتی روزی که دیگر نباشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 15:58  توسط ساناز  | 

عشق

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد.در راه با یک ماشین تصادف کردو آسیب دید.

عابرانی که رد میشدندبه سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدا

زخم های پیرمرد را پانسمان کردندسپس به او گفتند:باید از تو عکسبرداری شود

تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد.پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی

به عکس برداری نیست پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.پیرمرد گفت زنم در خانه ی

سالمندان است هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او می خورم!

نمی خواهم دیر شود .پرستاری به او گفت خودمان به او خبر میدهیم.پیرمرد با اندوه

گفت خیلی متاسفم.!او آلزلیمر دارد چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم

نمیشناسد. پرستار با حیرت گفت:وقتی که نمیداند شما چه کسی هستید برای چه

هرروزصبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟!!

پیرمرد با صدایی گرفته و به آرامی گفت اما من که میدانم او چه کسی است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 0:27  توسط ساناز  | 

بدون شرح

 

 

 

 

 

 

 

دوستای گلم دوست دارم نظرتون در مورد این عکس بدونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 21:42  توسط ساناز  | 

...

ترس از مرگ نارواست زیرا تا آن هنگام که من هستم مرگ نیست و آن گاه که مرگ

هست من نیستم !

ترس از چیزی که با آن روبرو نمی شوم نا بجاست!

دوستای گلم دوست دارم نظر همتون و در مورد این جمله بدونم

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 1:24  توسط ساناز  | 

خدا

کودکی نجوا کرد خدایا با من حرف بزن!!

مرغ دریایی آواز خواند  وکودک نشنید!

سپس کودک فریاد زد خدایا با من حرف بزن

رعد در آسمان پیچید اما کودک گوش نداد!

کودک نگاهی به اطرافش کرد و گفت خدایا پس بگذار ببینمت!

ستاره ای درخشید ولی کودک توجه ای نکرد !

کودک فریاد زد خدایااااااااابه من معجزه ای نشان بده

ویک زندگی متولد شد...

اما این بار هم کودک نفهمید!

کودک با نا امیدی گریست

خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی!

بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد!!!

ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت...!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 14:26  توسط ساناز  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 14:16  توسط ساناز  | 

لیلی

سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد.

لیلی باید عاشق باشد زیرا خدا در او دمیده است

و هر که خدا در او بدمد عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران زمین است

نام دیگر انسان...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 15:32  توسط ساناز  | 

مادر

مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی

برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته

بود هق هق گریه میکرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید دختر خوب چرا

گریه میکنی

دختر در حالی که گریه میکرد گفت میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز

بخرم ولی فقط ۷۵ سنت دارم در حالی که گل رز ۲ دلار میشود .

مرد لبخندی زد و گفت با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ میخرم

وقتی از گل فروشی خارج می شدند مرد به دختر گفت مادرت کجاست

می خواهی تو را برسانم ! دختر دست مرد را گرفت و گفت آنجا و به

قبرستان اشاره کرد.

مرد اورا به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا

گذاشت.مرد دلش گرفت  طاقت نیاورد به گل فروشی بر گشت دسته

گل را گرفت و ۲۰۰ مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 12:23  توسط ساناز  | 

صبورانه در انتظار زمان بمان هر چیز در زمان خود رخ می دهد

باغبان حتی اگر باغش را غرق آب کند درختان خارج از فصل خود میوه

نمیدهند!

(کورش بزرگ)

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 12:0  توسط ساناز  | 

گفتی دوستت دارم و من به خیابان رفتم!

فضای اتاق برای پرواز کافی نبود...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 11:57  توسط ساناز  | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 23:3  توسط ساناز  |